لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم!
باز میلرزد دلم دستم !
باز گویی در جهان دیگری هستم ...
های ! نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفکم را دست !
و آبرویم را نریزی دل ! ای نخورده مست !
لحظه ی دیدار نزدیک است ...
نوشته شده توسط آرشام در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت
چه فایده من اگر
زیبا ترین شعرهای عالم را بسرایم
و تو با حجب و حیایی دخترانه
فقط بگویی :خیلی قشنگند!
وقتی که چشمهای تو
قشنگ تر از شعرهای من هستند و
چشم در چشم تو بدوزم و بگویم :
خیلی قشنگند!

نوشته شده توسط آرشام در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت
وقتی نظر به آنچه مرا هست می کنم
هیهات را به قهقهه پیوست می کنم
چیزی نصیب پنجه ی شوقم نمی شود
در جیب های خاطره چون دست می کنم
باور نمی کنی که دلم باز می شود
وقتی سفر به کوچه ی بن بست می کنم
از راه گوش باده خواری کس ند ید
نام تو را چون می شنوم مست می کنم
نوشته شده توسط آرشام در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست ،پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟؟؟؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس نا جوانمردانه سردست.... آی....
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!!!
" اخوان ثالث"
نوشته شده توسط آرشام در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 0:12 موضوع | لینک ثابت
تمام شب ... تمام لحظه ها را ... بی تو ...غر یبانه ( تنها )، به تنهایی گریستم و نیشتری به گلوی شی زدم تا ماه را در چنگ گیرم ... و ستاره را در بند.... سکوت را شکستم و در سایه ی نا باوری... فغانم را به باد سپردم .... تا بتوانم... تبسم کال را بر لبان آماسیده ی عابری خسته پای که کوله بارش سرشار از خستگی بود پیوند زنم...پیوند...!
نوشته شده توسط آرشام در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت
نمی خواهم برایم اشک بریزی
اشک هایت را برای صبحانه مان نگهدار
نیمرو با قطره های اشک تو
عجیب می چسبد...
امشب بیا بزنیم زیر خنده
و به مضحکه ای بخندیم -
که روز های مان را
تاریک تر از شب های مان رقم زده است...

نوشته شده توسط آرشام در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
سحر چاک می کرد پیراهن.
بر می آمد با آفتاب
از گریز گاه تاریکی
آن بلندوار کوه ها.
و شوق پرواز
دست های نوازش را
چون بال سپید پرنده ها
به ارتعاش در می آورد
در آن مه لطیف ابرها!
نوشته شده توسط آرشام در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت
آرمیده در میان سنگ های خاکستری
افسرده ی روزهایی که می آیند و میروند
قصه هایی که در کودکی شنیده بودی و می شنوی
در قلبت می گریند
سکوت بدون پژواک
تنهایی بدون آینه
هوا از میان تمام روزنه ها آبی می شود....
نوشته شده توسط آرشام در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت
داستان من و تو
قصه موج است و کنار
هر زمان با من و هر لحظه گریزان از من....
نوشته شده توسط آرشام در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY